شايد دوستاني باشند كه بخواهند به هر دليل . از منظر خود ايراد و اشكالي به نظام
انتخاباتي ايران داشته باشند ، حرف و قطعا استدلال آنها نيز به جاي خود شنيدني است و شايد هم جواب هايي داشته باشد. منظور و قصد من دراين نوشته ورود به اين بخش از مسايل نيست ، من مي خواهم با نقل يك خاطره عيني كه خودم به شخصا شاهد آن بودم ، توجه يكايك عزيزان را به نقش و سهم راي آنها در تعيين آينده كشور و جهت وتمايل آن جلب كنم و باور كنيم كه " ميزان راي ملت است ."
ادامه مطلب


داشت . يك ذره پشت خط آهن – جاده را عراقي ها گرفته بودند . پادگان حميد در اشغال بود . سايت ها دراختيار دشمن بود . دژ را عراقي ها همان اول جنگ گرفته بودند و… آزاد سازي خرمشهر حالا ديگر به يك خواست تمام و كمال ملي تبديل شده بود . بچه و بزرگ همه به خرمشهر فكر مي كردند . سقوط خرمشهر داغ بزرگي بر دل و روح هر ايراني بود.
هم يكبار دم در خانه حاجي همسايه ديده بودم . آن بار براي عروسي دختر حاج آقا آمده بود .آن بار هم با پلاك قرمز . حاج آقا براي آنكه همسايه ها همه ازفيض دعا بهره مند شوند ، بلندگوي بزرگي را توي راهروي خانه نصب كرده بود كه صداي آن چند خانه اون ورتر هم شنيده مي شد. همسايه ها صبح جمعه همه فيض اجباري بردند مثل من كه فقط صبح جمعه وقت دارم بخوابم . ميهمان هاي حاجي ماشين ها را سرتاسر كوچه پارك كرده بودند . آنهايي كه جايي پيدا نكرده بودند ، ماشين را جلو درخانه ها گذاشته و مشغول فيض بردن شده بودند. چند نفري از همسايه ها براي آنكه كاري داشتند و بايد بيرون مي رفتند، دنبال صاحبان خودروها رفتند . من ترجيح دادم فيض آنها را منقض نكنم! دعا كه تمام شد ساعتي هم توي كوچه جلسه بود . آنقدر بلند و بلند حرف مي زدند كه مي شد خيلي از آن حرفها را شنيد . آخرش همه تقبل الله گفتند و رفتند . من هم حاجي را دعا ! كردم كه ما را به فيض اجباري رساند. حاجي وقتي خانه اش را مي ساخت از برق عمومي استفاده مي كرد . جوشكاري پدر همسايه ها و وسايل آنها را در آورده بود. حاجي حتي يكبار هم از آنها عذرخواهي نكرد ، مهم نيست !! هنوز فكر مي كنم حاجي چطور پول اداره برق را داد .
مدتها بود كه از آن خبر داشتم ولي هنوز تو سازمان رسما اعلام نشده بود . رييس وقت بيناد مستضعفان كه معاون نخست وزير هم بود، از مدتها قبل از من كه آن زمان سردبير ماهنامه "بنياد " هم بودم ، خواسته بود تا با احمد صحبت كنم كه اگر بپذيرد به بنياد بيايد و معاونت فرهنگي بنياد را قبول كند.
بزرگي از لبنان در جنوب اين كشور را كاملا در اشغال خود داشت .
خبري در آسياي مرکزي يلتسين را ديدم. قدي متوسط داشت، نسبتاً چاق و صورتي گوشت آلود و سفيد با گونه هاي کمي صورتي و صدايي فوق العاده بم. اول بار به آلماتي پايتخت سابق قزاقستان آمده بود. شماري از وزرا و فرماندهان ارشد ارتش روسيه با او همراه بودند تا با نور سلطان نظربايف رئيس جمهوري قزاقستان قراردادي ازجمله در تکميل طرح برچيدن موشک هاي هسته يي بالستيک مستقر در خاک قزاقستان که از دوران شوروي باقي مانده بود، امضا کنند.
ذهنم پاك نمي شود ، ديدار با پيرمردي از شبه قاره هند در مراسم حج سال 1373 بود كه آن سال خداوند توفيق زيارت خانه اش را به من اعطا كرد . آن خاطره هميشه ماندگار ، در كنار حرم شريف الهي رقم خورد.
به سر برد.
انفجارهاي گاه و بي گاه ترقههاي شبيه به بمب! از هفتهها قبل، خبر از نزديك شدن آن آخرين سه شنبه شبي ميدهد كه طبق يك قاعده خانوادگي در سالهاي اخير، همه اعضاي خانواده من از قبل از غروب آفتاب بايد در منزل باشند تا نكند هدف يكي از آن سلاحهاي انفجاري قرار گيرد كه تركاندن آنها را چه مسخره! شادي نام گذاشتهاند.
اقتصادي ( اكو ) در آلماتي قزاقستان برپا شده بود و من كه در آن زمان در ادامه ماموريتم در اين شهر بسر مي بردم ، وظيفه داشتم تا به اجلاس پوشش خبري بدهم .
روزي به من ماموريت دادند تا همراه با ديگر خبرنگاران به ديدار كارهاي ساختماني متروي تهران بروم و گزارشي از آن داشته باشم.
همه آنها را مي شناختم ، قديمي ها را بيشتر ! اما به همه بطور يكسان تعلق خاطر داشتم – سيد مهدي مير افضلي با غم يتيمي بزرگ شده بود و قسمت اين بود كه دو فرزند خردسالش هم بدون سايه پدر بر سر بزرگ شوند .
" احمد بورقاني " رييس و قبل از آن " معلم " من بود. جنگ بود و عطر شهادت ، ايثار ، نهايت گذشت ، جانباز شدن ، و انبوهي كه از آنان خبري نبود و هنوز هم از بعضي هايشان نيست . روزي در نوشته ايي از آنان با عنوان " جاويد اثر" ها ياد كردم و اين چنين لغتي به لغت نامه فارسي و فرهنگ شهادت اضافه شد و پيشوند نام " اميرحسين " برادر احمد هم قرار گرفت .
اين شب در قديم ها سخن مي گفت . مي گفت كه آن سالها افراد فاميل عمدتا در خانه بزرگتر خانواده دور هم جمع مي شدند و درحالي كه ميوه هاي تابستاني و آجيل شيرين جلوي دست آنها بود ، شاهنامه مي خواندند و فال حافظ مي گرفتند .
آن روز پيكرهاي پاك شهداي مكه را به ايران مي آوردند و من براي تهيه خبر به فرودگاه مهرآباد پاويون دولت رفته بودم . به استناد عكس موجود ازجمله مقاماتي كه براي شركت در مراسم انتقال پيكر شهدا به فرودگاه آمده بودند آقايان بشارتي آن زمان قائم مقام وزير امورخارجه و محسن رفيق دوست وزير سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بودند.
، و يا كمك به آن را از 5ديماه 1354 برابر با 3ذيحجه 1395 شروع كردم . آن سال من دانش آموز دبيرستان نظام وفاي قزوين بودم و حدودا 18 سال داشتم . من اين روز را از آن رو به عنوان روز شروع كارحرفه اي ام تلقي مي كنم كه در آن نخستين نوشته ام زير عنوان "ذره اي وجدان " با اسم ! در هفته نامه " صداي قزوين "هفته نامه محلي شهر من چاپ و منتشر شد.